ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود
ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش می دهد
وبوی دریا هوایی اش کرده است
وچه دردناک است وقتی نهنگی مچاله میشود
ووقتی دریا مختصر می شود
ووقتی قلبی خلاصه می شود
این ماهی کوچک امابزرگ خواهدشد
واین تنگ تنگ خواهدشد
واین آب ته خواهدکشید
وتوای کاش قدری دریا می نوشیدی
وکاش نقب می زدی ازتنگ سینه به اقیانوس
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:4 توسط پرین
تکرار غريبانه ی روزها يت چگونه گذ شت
وقتی روشنی چشمهايت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکيتاز تنهايی معصومانه ی دستها
آيا می دانی که در هجوم دردها و غم هايت و در گيرودار ملال آور دوران زندگيت حقيقت زلالی درياچه ی نقره ای نهفته بود؟
اکنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه ی طلايی خورشيد دوستی بسپاری و در آبی بيکران مهربانی ها به پرواز در آيیو اينک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توستدر انتظار تو..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:7 توسط پرین
دل گرفته ام خدا خیال خنده ای نداشت
شکسته بود و زندگی نگاه تازه ای نداشت
غمی بزرگ وماندگار درون من خانه داشت
برای اشک چشم من مدام ها بهانه داشت
نه قاصدی نه رویشی وماهها گذشت و رفت
نه نامه ای نه جمله ای و سالها گذشت ورفت
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:26 توسط پرین
سالیانی دراز است که مانده ام
تا پرواز را معنا کنم
پرواز حرف گمیست میان شلوغی های خیابانهای وقت غروب
ومن از انعکاس آینه ها در آب حوض
فهمیدم که زنده ام ونفس می کشم
فهمیدم که آدمم آدمی از جنس حوا
ماهی بیچاره به سختی سنگینی سایه ام را درآب تاب آورد
وزود مرد
ومن همچنان در آرزوی پروازبودم
چراغ های جادویی صبح خوب بادم کرده بودند
واینطوری پرواز کردن طعم خوبتری داشت
طعم رویا های دور ودراز..................
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:24 توسط پرین
به دیوانگی ام قسم
آوارمی کنم آواره های دل مانده ام
را که در هجوم سکوت های روشنی به خواب رفته است
نامم دانه ای
تنگ خواهم گردانید قفس تن را
فریاد نمی کشم
اما سوز اشکهایم
تن تورا می جویند
فدایی عشقم لبهاییست به وسعت دالانهای پیچ در پیچ تنهایی
لبهایی به داغی اولین بوسه
اولین گناه
کاش می بردی ام
ومی سپردی ام به زلال بیکرانه باران
می سپردی ام به خاک
تا شاید بشکافم
واین درد لعنتی وکشدار رهایم کند
دلم گرفته است امروز
دلم گرفته است
ونمی دانم هوای چه دارد
ونمی دانم میان این همه نور
میان این همه شکوفه های تاریک
میان این همه تو در آینه های رنگی دیوار
کدام روز را تجسم کنم
که شب من ازلیست
بناز پنجه گرمت بتاب خورشیدم
بتاب شاید یخم آب شود
شاید توانستم لقمه ای نان وحرف بشنوم
بگویم
شاید میان تازگی ثانیه ام
ستاره ای شکار کنم
شاید تورا بیابم در مکرر شبمرگی ام
[ ]
+ نوشته شده در ساعت9:52 توسط پرین
شاید تیک تاک عقربه های ساعت اتاق تاریکم
بپیوندبه گرمی صدای آرام تو
که زیرلب نام مرا می خوانی
شایدامشب شبم باشد
شبی مهتابی
شبی با گلهای قرمز کاکتوس کنار پنجره اتاق
شبی درامتدادآوازهای کبوتر سفید
شاید لالایی حریری قصه های کودکی
دوباره تکرار شود
ومن خواب بینم
خواب آبی پرواز
شاید نسیمی خنک
پردههای توری رابادکند
وازکنار جسمم بگذرد
ودر روحم رخنه کند
شایدبیابم نیمه گمشده ام را
شاید رهگذزی
بشنود
فریادهای آشفته درونم را
شاید دوباره سجده های من معبودی بیابد
شاید
شاید
شاید
[ ]
+ نوشته شده در ساعت20:47 توسط پرین
باران ببار
طاقتم طاق است
این دل دگر دل نخواهدشد
بیچاره تنگ است نمی باری
همدم سنگ است نمی باری
باران بفهم این بغض کهنه را ببار
دیوانه تر پرشورتر ببار ببار
نگذاراین غصه ها بشکنند
پروانه ای که بالهایش شکسته است
باران ببار نمی فهمی
این ناله ها چه سوز دارند
باران به نام مقدست قسم ببار
شاید بباری این کوه بشکند
شاید بباری و............
[ ]
+ نوشته شده در ساعت18:39 توسط پرین
صدایت پاک وبزرگ بود
می فهمیدم ولی خودم را به نشنیدن می زدم
انگار در آبی غوطه می خوردم که به هیچ جا راه نداشت
ومن از این بی تعلقی احساس لذتی لبریز از درد می کردم
دلخوشی های کوچکم عطری بود
عطری شبیه بوی شیر مادر
عطری که مرا به بودن گره می زد
وانسانم می خواند
در خوابهایم تکرارمی شدی
روح من درهوا معلق و سبک پرواز می کرد
وتو می خندیدی
می خندیدی
من عاشق بودم
عاشق هوای سرد پنجره زمستان که به صورتم سیلی می زد
من عاشق بودم وقتی از خانه شروع می کردم
ومسیرم پراز بوی باران و صدای گنجشکها بود
آزاد بودم وبی وزن
مثل متنی که در همین لحظه در آن مواجم
صدای تومی پیچید
صبح ظهر و مغرب
بانگی آرام وقوی
ومن نه به زبان سجده بل به زبان گنگ خودم باتو سخن می گفتم
من عاشق بودم
وقتی سوسو های روشنی در خانه های پنجره های دوردست می دیدم وباد پرده های توری را با خود می برد
من عاشق بودم وقتی او مثل کودکی معصوم به خواب می رفت ومن دزدکی می بوسیدمش
وبا تمام وجودم لمسش می کردم
من عاشق بودم
وقتی در خاطرات کودکی ام پرسه می زدم ودر آغوش امن مادر بزرگم جا خوش می کردم
من عاشق بودم وقتی دستان زبر ومهربان پدرم را لمس می کردم
وکوچکی ام را در بزرگی اش بزرگ می دیدم
من عاشق بودم وقتی با رخت سفید پیوندم
اشک می ریختم وار دامن مهربان وپاک کودکی ام می بریدم
وقدم در سرزمینی نا شناخته می گذاشتم
من در تمام لحظات چندین ساله ام عاشق بودم
ودلم بامن بود مثل یک راهنمای دانا وبزرگ
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:46 توسط پرین
در این تبسم پاییز دلم چه می لرزد
وبارش باران آشنا تماشاییست
بگو بهار بهار بهار که باور م سبز است
بگو شکوفه که دردی به باغ می روید
بگو ز آمدنت که کوچه بی تاب است
کسی دعا می کند دعا دعا دعا
کسی صدا می کند صدا صدا صدا
سیاه گیسوان شبی خزان زده وسرد
ونور ملایم چراغ مسجد گرم
کسی تورا به اسم می خواند
کسی که دلش پر زرویشهاست
قسم بخور قسم قسم که می مانی
وشب شب شکاف یک دانه
وشب شب امید
می زاید
سپیده دمی که سرشار است
سپیده دمی پاک وحزین
قسم بخور که دلم راست می گوید
قسم بخور که دعای او سبز است
کسی صدای مرا می شنود
کسی پر است
پر است زهر چه پر است
کسی هزار پنچره باز است
کسی همیشه بیدار است
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:44 توسط پرین
باز هم دلم گرفته از زمین
ریشه ام به من وفانکرد
رفت واز من آرزو گرفت
رفت ودر من عشق را پراند
باز فصل گریه است خدا
باز هم جهنمی شدم
خواب من دوباره خواب دیده است
قصه ای که سالهاست شنیده ام
قصه زنی که میرود.... که می رود
قصه کبوتری سفید
قصه من وتو وسراب
آه ای خدا امان نمیدهند
سالهای می شود که خفته ام
وای آرزوی من همین و بس
ریشه ها مرا صدا کنید
این دلم امان من برید حرف تازه ای سوا کنید
این دلم امان من برید حرف تازه ای سوا کنید
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:43 توسط پرین
